لحظات غمگین تنهایی
لحظات غمگین تنهایی

ღஜ ღஜدلــــــــــباخته هـــــاღஜ ღஜ

حتــــی کفش هم اگر تنـــگ باشد زخم می کند ، وای به وقتی که دل تنــــگ باشد

 

نوشتـﮧ شده در دوشنبه شانزدهم تیر 1393ساعت 23:48 توسط sahar| |

 

 

 

  گفت : مرا که عشق چیست ؟

 

 

گفتمش : همان لحظه ی دلواپسی است

 

 

گفت : مرا که عاشقی چیست ؟

 

 

گفتمش : همان تنهایی و دیوانگی است

 

 

گفت : مرا که عاشق کیست ؟

 

 

گفتمش : آنکه سالها با عشق زیست

 

 

گفت : مرا که معشوق کیست ؟

 

 

گفتمش : آنکه لایق عشق بازیست

 

 

گفت : عشق تو کیست ؟

 

 

خاموش شدم چون جز تو کسی نیست

 

 

 

 


. . . بزن بارون بزن خیسم کن آبم کن ترم کن . . .


. . . کمک کن تازه بارون من غریبم پرپرم کن . . .


. . بزن آتیش به جونم شعله کن خاکسترم کن . .

نوشتـﮧ شده در دوشنبه شانزدهم تیر 1393ساعت 23:38 توسط sahar| |

ادم های راستگو خیلی زودو خیلی راحت عاشق میشن .خیلی راحت احساسشون رو بروزمیدن.خیلی راحت بهت میگن که دوستت دارن.خیلی دیر دل میکنن.خیلی دیر تنهات میذارن اما... وقتی زخمی بشن .ساکت میشن.چیزی نمیگن.خیلی راحت میرن.دیگه هم بر نمیگردن.....مثله من ...
نوشتـﮧ شده در چهارشنبه چهاردهم خرداد 1393ساعت 12:28 توسط sahar| |


من همیشه خوشحالم میدانید چرا؟

برای اینکه از هیچکس برای چیزی انتظاری ندارم

انتظارات همیشه صدمه زننده هستند..

     زندگی کوتاه است..

پس به زندگی ات عشق بورز..

خوشحال باش ..و لبخند بزن .. فقط  برای خودت زندگی کن و..

قبل از اینکه صحبت کنی>> گوش کن

قبل از اینکه بنویسی >> فکر کن

قبل از اینکه خرج کنی>>در آمد داشته باش

قبل از اینکه دعا کنی>>ببخش

قبل از اینکه صدمه بزنی>>احساس کن

قبل از تنفر>>عشق بورز

زندگی این است..احساسش کن، زندگی کن و لذت ببر

تنهایی را ترجیح میدم به تن هایی که روحشان با دیگریست..


اکنون بخواهمت که چه بشود

آن روزها که مشترک مورد نظر بودی هیچوقت در دسترس نبودی

چه برسد الان که نه مشترکی نه در دسترس و نه مورد نظر...


نوشتـﮧ شده در چهارشنبه هشتم آبان 1392ساعت 20:44 توسط sahar| |


وقتی کسی در کنارت هست ، خوب نگاهش کن :

به تمام جزئیاتش...

به لبخند بین حرف هایش...

به سبک ادای کلماتش....

به شیوه ی راه رفتنش ، نشستنش...

به چشم هاش خیره شو...

دستهایش را به حافظه ات بسپار...

گاهی آدم ها آنقدر سریع میروند...

که حسرت یک نگاه سرسری را هم به دلت میگذارند …

قـ..ـانـ..ـعم!!


او قـ..ـسمت من نـ..ـبود!!


مال مردم بود...


قـ.ـ.ـربون دل خـ.ـ.ـودم


كه مـ.ـ.ـال مردم خـ.ـ.ـور نيست..

نوشتـﮧ شده در سه شنبه نهم مهر 1392ساعت 21:44 توسط sahar| |


گاهی اوقات باید خیانت کرد تا ارزش صداقت برای کسی که تفاوت میان این دو را درک نمی کند ،مشخص شود!
گاهی باید نبخشید کسی را که بارها او را بخشیدی و نفهمید!
گاهی نباید صبر کرد!
باید رها و کرد و رفت تا بدانند اگر ماندی رفتن را بلد بوده ای!
گاهی بر سر کارهایی که برای دیگران انجام می دهی باید منت گذاشت تا آنرا کم اهمیت ندانند!
گاهی باید بد بود برای کسی که قدر خوب بودنت را نمی داند!
و گاهی باید به آدمها از دست دادن را متذکر شد ...
آدمها همیشه صبور نمی مانند ...


ساکار

نوشتـﮧ شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1392ساعت 18:36 توسط sahar| |

 

همیشه باید کسی باشد

تا بغض هایت را قبل از لرزیدن چانه‌ات بفهمد...

جــزایــی بـالاتــر از ایــن نیسـت ، بـه كسـی كـه

قسمـت تــو نیسـت ، دلــــ ببنــدی .... !!!

دردناك است دوست بداري و گمان كني دوستت دارد

در حاليكه او يگانه هستي تو باشد

و تو يكي از هزاران لذت او..


نوشتـﮧ شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1392ساعت 19:20 توسط sahar| |

به هر کس می رسی میگوید آدم فقط یکبار عاشق میشود... دروغ است و باور نکنآپلود عکس رایگان و دائمی

نوشتـﮧ شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1392ساعت 21:13 توسط sahar| |


دلت که گرفت، دیگر منتِ زمین را نکش؛

راهِ آسمان باز است، پر بکش؛

او همیشه آغوشش باز است؛

نگفته، تو را می خواند


یادمان باشه همیشه 
یه ذره حقیقت پشت "فقط یه شوخی بود"،
یه کم کنجکاوی پشت " همین طوری پرسیدم"،
قدری احساسات پشت " به من چه اصلا"،
مقداری خرد پشت " چه بدونم"
و اندکی درد پشت " اشکالی نداره"
هست ...........!

 
 





نوشتـﮧ شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1392ساعت 20:59 توسط sahar| |


اینجا دختر که باشی با باور هایت بازی میشود...


سر به زیر و معصوم باشی تو را متهم میکنند به دهاتی بودن...


مدرن و امروزی باشی محکوم میشوی به بی خانواده بودن...


اینجا دختر که باشی وقتی هیچ توجهی به پسر نکنی میگویند بد شکست خورده...


وقتی برای حرف پسر تره خرد کنی میگویند کارش همین است...


اینجا دختر که باشی هوا تاریک نشده باید خانه باشی...


پسر نیستی که نیمه شب هم بیایی بگویند مرد شده دنبال نان حلال است...


اینجا دختر که باشی بخواهی با دلیل و منطق حرف بزنی میگویند بس است دیگر...


قدیم از دیوار صدا در می امد از دختر نه اخرالزمان شده...


پسر نیستی که بگویند میتواند گلیمش را از اب بکشد...


اینجا دختر که باشی نهایت تفریحات سالم ات رفتن به سینماست با دوست قدیمی..


پسر نیستی که اخر هفته هوس  شمال به سرت بزند...


اینجا دختر که باشی با باور هایت بازی میشود باور کن






تنها شادی زندگیم این است: کسی نمیداند در چه حد غمگینم این روزها

احساس میکنم

وقتی مینویسم خدا چشم هایش را میگیرد

و وقتی میخوانم گوش هایش را

صادقانه بگویم فکر میکنم ×خدا× هم

...از سادگی و حرف های تکراریم خسته شده

نوشتـﮧ شده در دوشنبه چهارم شهریور 1392ساعت 11:28 توسط sahar| |


http://www.up.98ia.com/images/q7mjpf0gvusx28igkra.jpeg
 


وقتـــی دو نفـــر از هـــم جـــدا میشـــن ....

دیگه نمیتونن مثل قبل دوست باشن ؛

 چون به قلب همدیگه زخم زدن !

نمیتونن دشمن همدیگه باشن ؛ 

چون زمانی همو دوستـــ داشتن

تنها میتونن آشنا ترین غریبه برای همدیگه باشن ...! 


تنها . . .

 


 

 



دوسـتم !

پـیراهنـم را بـزن بـالا ...

کـمرم را دیـدی ؟

نـترس چـیزی نـیست !...

ایـنها فـقط جـای خـنجرنـد ، مـن نـفهمیـدم در رفـاقـت چـه شد !

" تــو مـواظـب بــاش "

نوشتـﮧ شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1392ساعت 12:2 توسط sahar| |



آزردهـ تـَـریـن سُــکـوتــ

 زمــآنــﮯ سـت کــہ

تــو

 دروغ مـﮯ گـویـﮯ

 و

 
 مـَـن لَـبـخـنـد مــﮯزنـمــ...
http://redh4t.persiangig.com/image/asd.jpg

ﮐﻢ ﺳﺮﻣﺎﯾﻪ ﺍﯼ ﻧﯿﺴﺖ؛
ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺣﺎﻟﺖ ﺭﺍﺑﭙﺮﺳﻨﺪ !
ﻭﻟﯽ ....
ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﻬﺘﺮ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯿﺴﺖ،
ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺣﺎﻟﺖ ﺭﺍ ﻣﯿﭙﺮﺳﻨﺪ؛
ﺑﺘﻮﺍﻧﯽ ﺑﮕﻮﯾﯽ:
ﺧﻮﺏ ﻧﯿﺴﺘﻢ....

نوشتـﮧ شده در شنبه هشتم تیر 1392ساعت 22:4 توسط sahar| |



از یه جایی به بعد . . .

دیگه دوس نداری هیچکس رو به خلوت خودت راه بدی

 حتی اگه تنهایی کلافه ات کرده باشه ..

از یه جایی به بعد . . .

وقتی کسی بهت می گه دوست دارم ، 

لبخند میزنی و ازش فاصله میگیری ..

از یه جایی به بعد . . .

فقط یه حس داری حس بی تفاوتی

 نه از دوست داشتن ها خوشحال میشی 

و نه از دوست نداشتن ها ناراحت

از یه جایی به بعد . . .

توی هیجان انگیز ترین لحظه ها هم

 فقط نگاه می کنی


ﺍﯾـﻦ ﺑـﯽ ﺗــﻔـﺂﻭﺗـﯿﻬـﺂ…ﺍﯾــﻦ ﺑـﯽ ﺧــَـﺒــَﺮﯼ ﻫــﺂ…

ﮔــﺂﻫﯽ ﺩﯾــﺪﺁﺭ ﺍﺯﺳــَـﺮﺍﺟـﺒـﺂﺭ…

ﻧــَـﺒـﻮﺩَﻥ ﻫﺂ …ﻧـَـﺪﯾــﺪَﻥ ﻫــﺂ ….

ﯾــَـﻌـﻨـﯽ ﺑــُـﺮﻭ..

!ﮔـــﺂﻫــﯽ ﭼـِـﻘـَـﺪرﺧِــﻨـﮓ ﻣـﯿـﺸــﻮﯾـﻢ.! 




نوشتـﮧ شده در چهارشنبه پنجم تیر 1392ساعت 11:52 توسط sahar| |

دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است

دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد

دلم برای کسی تنگ است که با زیبایی کلا مش مرا در عشقش غرق می کند

دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد …

دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد

دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هایش را آرزو دارد

دلم برای کسی تنگ است که گوشهایم شنیدن صدایش را حسرت می کشد

دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد

دلم برای کسی تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست

دلم برای کسی تنگ است که اشکهایم را دیده

دلم برای کسی تنگ است که تنهاییم را چشیده

دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است

دلم برای کسی تنگ است که نیز نمی دانم او کیست

دلم برای کسی تنگ است که نیز می دانم روزی می اید


سکوت نهایی

 

سر خاک من...!!

 

اونی که بیشتر اذیتم کرد بیشتر گریه میکنه...!!


اونی که نخواست ما رو بالاخره میاد دیدن جسدم...!!


اونی که حتی نیومد تولدم زیر تابوتمو گرفته...!!


اونی که سلام نمیکرد میاد برای خدافظی...!!


عجب روزیه اون روز...!!

 

حیف که اون موقع خودم نیستم...!!

 

نوشتـﮧ شده در جمعه سی و یکم خرداد 1392ساعت 23:47 توسط sahar| |

می ترسم از بعضی آدمها ...

 

آدمهایی که امروز دوستت دارند و فردابدون هیچ توضیحی رهایت می کنند

 

آدمهایی که امروز پای درد دلت می نشینند و فردا بیرحمانه قضاوتت می کنند ..

 

 آدمهایی که امروز لبخندشان را می بینی و فردا خشم و قهرشان ...

 

 آدمهایی که امروز ...

 

 قدرشناس محبتت هستند و فردا طلبکار محبتت ...

 

 آدمهایی که امروز با تعریف هایشان تو را به عرش می برند و فردا سخت

 

بر زمینت می زنند ...

 

 آدمهایی که مدام رنگ عوض می کنند ...

 

 امروز سفیدند، فردا خاکستری، پس فردا سیاه ...

 

 آدمهایی که فقط ظاهرا آدمند ...

 

 چیزی هستند شبیه مداد رنگی های دوران بچگی مان !!

 

 هر چه بخواهند می کشند ...

 

 هر رنگ که بخواهند می زنند.

 

نوشتـﮧ شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1392ساعت 21:45 توسط sahar| |


نمیدونم از کجا شروع کنم قصه ی تلخ سادگیمو
نمیدونم چرا قسمت می کنم روز های خوب زندگیمو
چرا اول قصه همه دوستم می دارن
وسط قصه می شه سر به سر من میذارن
تا می خواد قصه تموم شه ......... همه تنهام می ذارن
میتونم مثل همه دورنگ باشم ..........دل نبازم
میتونم مثل همه یه عشق بادی بسازم
تا با یک نیش زبون .......بترکه و خراب بشه
تا بیان جمش کنن
حباب دل سراب بشه .....
می تونم بازی کنم با عشق و احساس کسی
می تونم درست کنم ترس دل و دلواپسی
می تونم دروغ بگم تا خودمو شیرین کنم
می تونم پشت دلها قایم بشم .....کمین کنم
ولی با این همه حرفها باز منم مثل اونام
یه دروغ گو می شم ......همیشه ورد زبونام
یه نفر پیدا بشه به من بگه چکار کنم
با چه تیری اونی که دوستش دارم شکار کنم
من باید از چی بفهمم چه کسی دوستم داره
توی دنیا .اصلا عشق واقعی وجود داره .......؟؟؟؟؟؟

نوشتـﮧ شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1392ساعت 10:33 توسط sahar| |


خسته ام...
از صبوري خسته ام...
از فريادهايي كه در گلويم خفه ماند...
از اشك هايي كه قاه قاه خنده شد...
و از حرف هايي كه زنده به گور گشت در گورستان دلم
آسان نیست در پس خنده های مصنوعی گریه های دلت را ،
در بی پناهیت در پشت هزاران دروغ پنهان کنی . . .
این روزها معنی را از زندگی حذف کرده ام ...
برایم فرق نمی کند روزهایم را چگونه قربانی کنم....!

این روزها دلم اصرار دارد

فریاد بزند

اما

من جلوی دهانش را می گیرم

وقتی می دانم کسی تمایلی به شنیدن صدایش ندارد!!!

این روزها من . . .

خدای سکوت شده ام؛

خفقان گرفته ام تا آرامش اهالی دنیا

خط خطی نشود . .

http://uploadtak.com/images/i131_1348077482498576_lar.jpg

نوشتـﮧ شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1392ساعت 22:35 توسط sahar| |

مهم نيست ڪه ديگر بآشـے یآ نه...

 مهم نیست ڪه دیگر دوسم دآشته بآشـے یآ نه...

 مهم نیست ڪه دیگر مرآ به خآطر بیآورے یآ نه...

 مهم نیست ڪه دیگر تورآ بآ دیگرے میبینم یآ نه...

 مهم اینست ڪه زمآنے که تنهآ میشوے ....

 زمــآنـے ڪه دلت گرفت

 چگونه و با چه رویـے سر به آسماטּ بلند میڪنـے و میگویـے :

خدآیا مـטּ ڪه گنآهـے نڪردم ... پس چهــ شد








در هیاهوی زندگی دریافتم

چه دویدن هایی که فقط پاهایم را از من گرفت

در حالیکه گویی ایستاده بودم...


چه غصه هایی که فقط باعث سپیدی موهایم شد

در حالیکه قصه ای کودکانه بیش نبود...


و دریافتم کسی هست

که اگر بخواهد میشود و اگر نه نمیشود...

به همین سادگی!


کاش نه میدویدم... نه غصه میخوردم

فقط او را میخواندم!!!

نوشتـﮧ شده در دوشنبه بیستم خرداد 1392ساعت 14:47 توسط sahar| |


هیــ ــچ کـ ـس بـ ـی کـ ـس نیسـ ـت

ولـــــ ــــــ ـــــــ ـــــی

موفـ ـق کسـ ـی اسـ ـت کـ ـه بـ ـا هـ ـر کسـ ـی نیسـ ـت



ﻫـ ـﺮ ﺟـ ــﺎ ﮐـ ـﻪ ﻣـ ـﯽ ﺑﯿﻨـ ـﻢ ﻧﻮﺷﺘـ ــﻪ ﺍﺳـ ـﺖ :

” ﺧـ ـﻮﺍﺳـــ ـﺘــ ــﻦ ﺗﻮﺍﻧـ ــﺴـ ــﺘــ ـﻦ ﺍﺳـ ــﺖ ”

ﺁﺗــ ـﺶ ﻣـ ـﯽ ﮔﯿــ ــﺮﻡ !!

ﯾﻌﻨــ ـﯽ ﺍﻭ ﻧﺨﻮﺍﺳـ ـﺖ ﮐـ ـﻪ ﻧﺸـ ــﺪ ؟؟؟


روزے مــ ـے رسَــ ــد کـِـ ــﮧ دَر خیـ ــال خُـ ــود

جــ ـای خالــ ـے ام را حِـ ــس کـُــ ــنے

دَر دِلَــ ـت بـ ـا بغـ ــض بگـُویـــ ـے :

" ڪــ ـاش اینجــ ـآ بــ ــود "

 

نوشتـﮧ شده در سه شنبه ششم فروردین 1392ساعت 10:43 توسط sahar| |


روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت

 زیر باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت

 

چه تفاوت که چه خورده است غم دل یا سم

آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت

 

روز میلاد ، همان روز که عاشق شده بود

مرگ با لحظه ی میلاد برابر شد و رفت

 

او کسی بود که از غرق شدن می ترسید

عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت

 

هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد

دختری ساده که یک روز کبوتر شد و رفت

 

نوشتـﮧ شده در چهارشنبه سی ام اسفند 1391ساعت 23:2 توسط sahar| |


بعضی بعضی ضربه ها نمی بــره...

زخــــــم نمــــی کنـــــه....

حتّی خراش هم نمــی ندازه....!


فقــــط "دردت" میــــاد....

اونقدر که نــــــــفست رو "بنـد" میاره!!!!
ضربه ها نمی بــره...

زخــــــم نمــــی کنـــــه....

حتّی خراش هم نمــی ندازه....!


فقــــط "دردت" میــــاد....

اونقدر که نــــــــفست رو "بنـد" میاره!!!!

خدایا کسی را که قسمت کس دیگریست، سر راهمان قرار نده



تا شبهای دلتنگیش برای ما باشد و روزهای خوشش برای دیگری

نوشتـﮧ شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1391ساعت 23:36 توسط sahar| |


 

سـפֿـت تريـטּ בو رآهـﮯ

בو رآهـﮯ بيـטּ فـرآموش ڪَرבטּ و انتظـآر است

گـآهـﮯ ڪآمـل فـرآمـوش مـﮯڪُنـﮯ

و بعـב مـﮯبينـﮯ ڪـﮧ بـآيـב مـنتظـِر مـﮯمـآنـבﮮ

و گـآهـﮯ آنقـَבر مـنتظـِر مـﮯمـآنـﮯ ڪـﮧ

مـﮯفهمـﮯ زوבتـر از ايـטּها بايـב فـراموش مـﮯڪرבﮮ

 

 

 

 

 

 

 

 

 

میــבوלּــے בِلتـَنــــگے چیـــﮧ ؟

 

בِلتَنـــــگے یَعنـــے بشـینــے با یاבِشــ بـﮧ

 

 ـפֿـاطــراتـِتـــ فِکــر کُنـــے ..

 

اونوَقتــﮧ کـﮧ یـﮧ لَبـפֿنـــב میـــاב رو لَبـِتـ  وَ لــے ..

 

وَلــے چَنــב لَـפــــظﮧ بَعـــב شُـــروع اَشــکـهای لَعنَتـــے !

 

نوشتـﮧ شده در جمعه بیستم بهمن 1391ساعت 11:26 توسط sahar| |


یک برگ دیگر از تقویم عمرم را پاره می کنم...

 

امروز هم گذشت با مرور خاطرات دیروز

و من در پی زمان بی هدف می روم...

برگی از زندگی ام را ورق می زنم....

امشب به پایان دفترم نزدیکترم...

 

 

 این که هر بار سرت با یکی گرم باشد دلیل بر ارزشت نیست


آنقدر بی ارزشی که خیلی ها اندازه تو هستند


 

نوشتـﮧ شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1391ساعت 18:40 توسط sahar| |


نگـــــــران نباش،
حــــال مـــن خـــــــوب اســت بــزرگ شـــده ام …
دیگر آنقـــدر کــوچک نیستـم که در دلــــتنگی هـــایم گم شــــوم
آمـوختــه ام، که این فـــاصــله ی کوتـــاه، بین لبخند و اشک نامش ” زندگیست ”
آمــوختــه ام که دیگــر دلم برای ” نبــودنـت ” تنگ نشــــود…
راســــــتی، بهتــــــــــر از قبل دروغ می گویــــم…
” حــــال مـــن خـــــــوب اســت ” … خــــــوبِ خــــوب…


هیچ انتظاری از کسی ندارم!

و این نشان دهنده ی قدرت من نیست !

مسئله، خستگی از اعتمادهای شکسته است

نوشتـﮧ شده در دوشنبه دوم بهمن 1391ساعت 9:33 توسط sahar| |


گاه جلوے آیـــــنه مــے ایستـــم . . . خودم را در آن می بـینـم . . . دســت روے شانـه هایــش مــے گذارم . . . و مے گویــم : چه تحملــے دارد. . . دلــت . . .

نوشتـﮧ شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1391ساعت 16:56 توسط sahar| |


 

حکـــــــــــــــــــــایت من…

حکایت کسی بود که عاشق دریا بود اما قایقـــــــــــــــــــــی نداشت…


دلباخته سفر بود اما همسفـــــــــــــــــــــر نداشت…


حکایت کسی بود که زجر کشید اما ضجـــــــــــــــــــــه نزد…


زخم داشت اما ننالیـــــــــــــــــــــد…


گریه کرد اما اشک نریخـــــــــــــــــت…


حکایت من حکایت کسی بود کـــــــــــــــــــــه…


پر از فریاد بود اما سکوت کرد تا همه ی صداها را بشنـــــــــــــــــــــود…

 

 

نوشتـﮧ شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1391ساعت 21:38 توسط sahar| |


 

من هر روز و هر لحظـ.ه نگرانت مےشوم ...

کـ.ه چـ.ه میکنی؟

کجایے ..؟

در چـ.ه حالے ...؟

پنجره ے اتاقم را باز مےکنم و فریاد مےزنم :

ـ تنهاییت براے من ...

ـ غصـ.ه هایت براے من ..

ـ همـ.ه ے بغضها و اشکهایت براے من ...

تو فقط بخند ..

آنقدر بلند تا من هم بشنوم ...

صداے خنده هایت را ...

صداے همیشـ.ه خوب بودنت را ..

نوشتـﮧ شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1391ساعت 22:32 توسط sahar| |


خداوندا از بچگی به من آموختندهمه را دوست بدار حال که بزرگ شده ام و کسی را دوست می دارم می گویند: فراموشش کن
 
اینجا زمین است رسم آدم هایش عجیب است!
اینجا گم که مى شوى
به جاى اینکه دنبالت بگردند فراموشت مى کنند ..

 
1bc25f90dc7d583fc15a586118961121-425

نوشتـﮧ شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1391ساعت 21:59 توسط sahar| |


چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید:

چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟

چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟

اما افسوس که هیچ کس نبود ...

همیشه من بودم و تنهایی پر از خاطره ...

آری با تو هستم ...!

با تویی که از کنارم گذشتی...

و حتی یک بار هم نپرسیدی،

چرا چشمهایم همیشه بارانی است...!!!



 

نوشتـﮧ شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1391ساعت 20:41 توسط sahar| |


دل آدما،

شیشه نیست که روی آن ” هــــــا ” کنیم

بعد با انگـــشت قــــلب بکشیم و

وایسیم آب شـــدنش رو تماشــــا کنیم و کیـــــف کنیم !!!

رو شیشه نـــازک دل آدمـــا اگـــه قلبـــــــــی کشیدی

باید مــــــــردونه پـــــــاش وایســــتی …


نوشتـﮧ شده در جمعه سوم آذر 1391ساعت 17:2 توسط sahar| |


طراحے: امیر صادقــ ــے